قراری که عاشقانه نبود

اختناقی از جنس اِبهام و بغضی از جنس مرگ،قاتل لبخندام شده :)

تولدم مبارک

  • ۲۳:۰۵

ساده و سر راست بگویم و دردسرتان ندهم 

تولدم مبارک 🥂

  • ۲۷

تجربه ی کهنه ام را باور کنید

  • ۲۲:۱۵

نمی توان بدون دوست داشتن کسی زنده ماند .

تجربه ی کهنه ام‌ را باور کنید !

  • ۱۲

چیزهای کمی قطعیت دارند !

  • ۱۰:۳۹

چیزهای کمی قطعیت دارند و یکی این است که ما هرگز با هم زندگی نخواهیم کرد 

آپارتمان مشترکی نخواهیم داشت ، 

شانه به شانه نخواهیم بود 

و سر‌ یک میز نخواهیم نشست 

فکر می کنم منظورم را رسانده باشم .

این موضوع همان قدر قطعیت دارد که میدانم‌ فردا بیدار نخواهم شد و به اداره نخواهم رفت 

  • ۱۴

دیالوگ

  • ۱۳:۳۷

من جاهای زیادی رو برای رفتن بلدم...

مشکل اینه که جایی رو برای موندن ندارم...!

 

 

  • ۱۶

سرانجام دوست داشتنم

  • ۲۱:۵۵

سرانجام دوست داشتنم‌ چه شد ؟

تویی که نخواستی...

منی که جا ماندم...

و خدایی که در امور عاشقانه دخالت نمی کند 

  • ۲۳

اندوه بی پایان

  • ۱۳:۱۲

پلک بر پلک می فشاری و می دانی 

آنچه تمام می شود تویی 

نه اندوه ...

  • ۱۷

می ترسم ...

  • ۱۹:۰۴

می ترسم از آن روزی که ازم راجع به وطن بپرسن و من بگم : 

« کدام وطن...»

 

#آبادان

  • ۲۹

برق چشمامون اینجوری بود که رفت...

  • ۲۰:۴۳

گم و گور میشی وقتی خودت نیستی...

ما مجبور شدیم

ما از همه این جور و ناجور شدنا، گذشتیم و مجبور شدیم

ما خوابمون نمیبرد اما خودمونو زدیم به خواب،

تو خواب همه چی آسون تر بود ، قشنگ تر ... ما دنبال آسونی نبودیم اما سختی تخته گاز میرفت، نزد کنار یه نفسی تازه کنیم

به جاش توو خواب دستمونو دادیم به هر کی که دلمون خواست،

انگ دیوونگی خوردیم اما کیف کردیم... ما حالمون خوب نبود... خب نمیشه که همیشه حال آدم خوب باشه... اما دیدیم میگن انرژی منفیه... از اون به بعد فقط خندیدیم، آی خندیدیم... هر کی پرسید " چته، چطوری؟ " گفتیم: " خوبیم" ، باز خندیدیم... برق چشمامون اینجوری بود که رفت...

اینجوری شد که دیگه آینه نشناختمون... ما افاده ای نبودیم... اما دیدیم مهربونی توو سری خورده س، بدبخت...!

گفتیم خودمونو بگیریم،

گرفتیم... دیدیم جواب داد...!

ما بازی بلد نبودیم، مارو آوردنمون توو بازی... گفتن " نزنی میخوری...! "

اومدیم بزنیم اما دیدیم تاب خوردن داریم اما دل زدن نداریم

دست آخرم هر چی خورده بودیم، رو خودمون بالا آوردیم...! ما رو اینجوری نگا نکن... ما که این شکلی نبودیم... شبیه این آسمون بودیم صاف، یه دست... اما از هر کی از راه رسید یه چیزی شنیدیم که دو روز دیگه برعکسشو دیدیم... تازه فهمیدیم چقدر خریم... خواستیم دیگه خر نباشیم، شدیم مار گزیده! تا حالا از چشم یه مار گزیده دنیارو دیدی؟!

انگار تو چشمت خاک رفته باشه ...

ما دلمون برای خودمون تنگه...

برا اون روزا که بیدار بودیم

برا اون روزا که تقلب نمی کردیم ، از رو دست اون یکی « بد بودن » رو نگاه نمی کردیم 

 برا اون روزا که خر بودیم

برا اون روزا که آدم بودیم

 اصن هر چی بودیم بودیم اما خودمون بودیم کل داراییمون از دنیا همین بود که خودمون بودیم... حالا که هر کی هر چی میگه توو دلمون میگیم " اره ارواح عمت! "،

حالا که چشممون سیاهی میره،

حالا که زود یادمون میره چون باید یادمون بره، حالا که دستمون فرز شده، به موقع زدنو بلد شدیم،

حالا که شبیه بقیه شدیم؛

می بینیم دستمون خالیه، فقط یه کم زرنگ تر شدیم...!

  • ۲۰

هیچ وقت آسون نمیشه

  • ۱۶:۴۰

تو نمیتونی همه چیز رو کنترل کنی 

میدونی ؟

بعضی اوقات فقط باید آروم باشی 

و امیدوار باشی همه چی درست میشه 

همه چی رو به حال خودش رها کن 

بذار زندگی خودش پیش بره :)

  • ۱۶

بدون‌ شرح...

  • ۲۱:۰۸

تو زندگیم همیشه از اتفاقاتی رنج بردم که هیچ‌وقت نیفتادن

  • ۵۸
۱ ۲ ۳ . . . ۳۳ ۳۴ ۳۵
Designed By Erfan Powered by Bayan